آيلاآيلا، تا این لحظه: 16 سال و 16 روز سن داره

آیلا نازدونه مامان و بابا

پاک کردن نخودفرنگی

وقتی نخود فرنگی خریده بودم  یک دفعه خانمی بهشون حمله ور شدم و من گفتم وای حالا دیگه نمیشه نخود فرنگی ها رو پاک کرد ولی برخلاف فکر من خانمی حسابی کمک حال مامان شد ( در ضمن خودش هم عاشق نخود فرنگی خوردن هست  و در واقع دست رنج خودشه)  این هم مدارک چه نگاه با دقتی   ...
29 تير 1393

رنگ انگشتی

از زمستون به آیلایی قول داده بودم تا براش رنگ انگشتی بخرم و قبل از من خاله حسنا براش آورده بود اما به خاطر اینکه مبادا سرما بخوره بابایی نگه داشته بود تا این که چند روز پیش گفتم آیلا آماده شو تا بری تو حموم با ارنگ انگشتی هایت بازی کنی که اولش می خواست محل اختفای رنگها را بدونه بعد هم حسابی کیف کرد این هم مثلا نقاشی های بند انگشتی اوه چه با ناز و ادا  در حال معرفی آثارش خیلی جدی  دست به سینه هم ایستاده  ...
16 تير 1393

دختر کتابخون

اون روز با پری عمه و ماماما به لاله پارک رفتیم و از اونجایی که این دخملی من عاشق کتاب خوندن هست و شاید یکی از مهم ترین وسیله هاست که می شه خانمی رو آروم کرد کتابه و من هم ازفرصت استفاده کردم و به عنوان جایزه یک کتاب با 145 شعر برا خانی خریدم تا جایی که امکان داره شعر بخونیم و خانمی هم کیفش رو ببره . برا خودش چند تا بالش و پتو آورده رو زمین پهن کرده و خودش که می گفت دارم درسهام رو می خونم تا به مدرسه برم پاها هم دائما در حال حرکت   چه با جدیت چه بامزه انگشتهاش هم رو متن  تکون می ده که انگار واقعا می خونه حالا من رو دیده که دارم عکس می اندازم ...
28 ارديبهشت 1393

نه پرتقاله دایره میخوام

دیشب داشتم پرتقال می خوردم که خانمی دید و درخواست کرد اول از همه پرسیدم آیلا ببرم یا پوست بکنم برگشت گفت دایره همش دایره باشه یعنی ببرم ولی چهار قاچ نکنم اوه  آبش از لب و لوچش می ریزه ای جان حالا به پوستش حمله کرده ناراضی که چرا نتونستم وسطش رو بخورم خوب عزیزم آدم پرتقال به اون بزرگی رو بخواد بخوره معلومه وسطش رو نمی تونه بخوره . کمی باهاش سرو کله زد خسته شد و از نصفه دیگش صرف نظر کرد ...
10 آذر 1392

دخملی یک متر و چند میلی متری مامان

چند  روز بعد از تولد خانمی از بابایی خواستم تا قد خانم کوچولو رو اندازه بگیره ، آیلا هم مشتاقانه و داوطلبانه آماده شد. بعد که بابایی اندازه گرفت پرسید دفعه قبل چقدر بود گفتم 97 سانتی متر بعد بابایی گفت حالا یک متر و چند میلیمتر شده . دخملی من تو سه سالگیش یک متر و چند میلی متر شده خدایا خودت حافظش باش ...
18 آبان 1392

اولین کتابهای مهد دخملی

بالاخره کتابهای خانمی رو از مهد تحویل ما دادند تا جلد بگیریم و برچسب بزنیم . خیلی جالبه که آیلایی به شدت علاقه داشت کتابها رو حتما به ماماما نشون بدیم و من هم گفتم که به مهد تحویل دادیم و فقط می تونیم عکسهاشو نشون بدیم     ...
25 مهر 1392